|
جمعه بیست و یکم فروردین 1388 |
|
هنگ كردم |
 |
|
همين جوري همين الان يه دفعه نوشتنم اومد اما نميدونم چرا يه دفعه همه موضوعات از ذهنم پريد نميدونم مي خواستم در مورد چي؟ از كي و براي چي بنويسم اما خوب شايد براي هر كسي پيش اومده باشه كه تو ذهنش يه عالمه سوژه داره اما وقتي كه قلم تو دستش گرفت يا روي دگمههاي كيبورد انگشتاشو حركت داد يه دفعه تمام اون موضوعات از ذهنش پاك بشه الان دقيقا من اين طوري شدم. خوب پيش مياد ديگه!!
|
|
|
|
|
|
| |
|
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 |
|
دل خوش سيري چند؟ |
 |
خسته م از...(لحظه هاي کاغذي) خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم: شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري |
|
|
|
|
|
| |
|
|
مـــداد سفیــد... |
 |
جعبه مداد رنگیهاش رو خالی کرد روی میز و گفت میای نقاشی؟ گفتم به یک شرط! صورتشو در هم کشید و با صدای بچهگونهاش پرسید چه شرطی؟ گفتم بشین و برام سمبل هر کدوم از رنگهای مدادرنگیهاتو بگو.مثلن رنگ زرد.اگه گفتی رنگ چیه؟...و بعد خودم جواب دادم:مثل گل آفتابگردون. دوازده رنگ بودن.دوازده تا دراز و کوتاه.دوازده رنگ و وارنگ. مداد آبی رو گرفت دستش.قدش از همه کوتاهتر بود. آبی:رنگ دریا،رنگ آسمون ... سبز:درخت،برگ،چمن... قهوهای:مثل تنهی درخت،مثل رنگ خاک... نارنجی:رنگ خورشید،پرتقال... قرمز:رنگ انار،گُل،توت فرنگی... سیاه:شب،مثل تاریکی... به سفید که رسید سکوت کرد و رفت تو فکر.با خودم گفتم حتما میخواد فکر کنه سفید سمبل چیه. چند لحظه بعد در حالی که اخم کرده بود،گفت اصلن تقصیر همه کاغذهاست! گفتم چرا؟ گفت آخه من حتي یه بار هم با مداد سفیدم نقاشی نکشیدم.ببین هنوز بزرگه. گفتم آهان...اگه مثلن کاغذ، آبیرنگ بود الان قد مداد سفیدت هم اندازهی مداد آبیت بود. . . طفلی راست میگفت.مداد سفید حتي یه بار هم تن تیز مدادتراش لمسش نکرده بود. و مداد سفيد ميدانست که سمبل مهربانيست.سمبل پاکی و وقار.سنگ صبور ۱۱ همسايه پر غرورش در هنگام دلتنگی.او ميدانست و سکوت اختيار میکرد.پاک پاک بود.به بلندای بهار بدون زخم از دندان تيز مداد تراش.او استوار بود مثل هميشه.بلند،صبور،ساکت،مهربان و دوست داشتنی.او تا هميشه سفيد بود.بی رنگ و بی ريا... |
|
|
|
|
|
| |