تبليغاتX
مداد سفید

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

مداد سفید
آرشیو

فروردین 1388

بهمن 1387

____________________
مطالب اخیر

هنگ كردم

دل خوش سيري چند؟

مـــداد سفیــد...

____________________
لینک ها

مهدي قمي(یاد داشت‌های من)

مجيد اسكندري(قطعه‌هاي پراكنده)

محبوبه مغاني(دســت نوشـــته‌ها)

نسرين خدادادي(درد دل من )

سهيلا مستوفي(بنده آنی که در بند آنی)

گفته‌ها و نگفته‌های امیر آشتیانی

محبوبه فكوري(این دو نفر)

محسن بيدي(دست به قلم)

نرگس نيك ضمير(هرلحظه بامن باش)

ليلا دليخون(حكيم‌باشي)

معصومه نصيري(گوهر گمشده)

علي طالب زاده(نيم رخ)

روابط عمومي شركت بورس اوراق بهادار

ليلا مدني(...پلک های خیس...)

پرتال شرکت بورس کالای ایران

درخت سبز

____________________
امکانات

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

جمعه بیست و یکم فروردین 1388

هنگ كردم

همين جوري همين الان يه دفعه نوشتنم اومد اما نمي‌دونم چرا يه دفعه همه موضوعات از ذهنم پريد نمي‌دونم مي خواستم در مورد چي؟ از كي و  براي چي بنويسم اما خوب شايد براي هر كسي پيش اومده باشه كه تو ذهنش يه عالمه سوژه داره اما وقتي كه قلم تو دستش گرفت يا روي دگمه‌هاي كيبورد انگشتاشو حركت داد يه دفعه تمام اون موضوعات از ذهنش پاك بشه الان دقيقا من اين طوري شدم. خوب پيش مياد ديگه!! 

 

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

دل خوش سيري چند؟

خسته م از...(لحظه هاي کاغذي)
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري


لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري


عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري


روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

شنبه نوزدهم بهمن 1387

مـــداد سفیــد...

جعبه مداد رنگی​هاش رو خالی کرد روی میز و گفت میای نقاشی؟
گفتم به یک شرط!
صورت​شو در هم کشید و با صدای بچه​گونه​اش پرسید چه شرطی؟
گفتم بشین و برام سمبل هر کدوم از رنگهای مدادرنگی​هاتو بگو.مثلن رنگ زرد.اگه گفتی رنگ چیه؟...و بعد خودم جواب دادم:مثل گل آفتابگردون.
دوازده رنگ بودن.دوازده تا دراز و کوتاه.دوازده رنگ و وارنگ.
مداد آبی رو گرفت دستش.قدش از همه کوتاه​تر بود.
آبی:رنگ دریا،رنگ آسمون ...
سبز:درخت،برگ،چمن...
قهوه​ای:مثل تنه​ی درخت،مثل رنگ خاک...
نارنجی:رنگ خورشید،پرتقال...
قرمز:رنگ انار،گُل،توت فرنگی...
سیاه:شب،مثل تاریکی...
به سفید که رسید سکوت کرد و رفت تو فکر.با خودم گفتم حتما می​خواد فکر کنه سفید سمبل چیه.
چند لحظه بعد در حالی که اخم کرده بود،گفت اصلن تقصیر همه کاغذهاست!
گفتم چرا؟
گفت آخه من حتي یه بار هم با مداد سفیدم نقاشی نکشیدم.ببین هنوز بزرگه.
گفتم آهان...اگه مثلن کاغذ، آبی​رنگ بود الان قد مداد سفیدت هم اندازه​ی مداد آبی​ت بود.
.
.
طفلی راست می​گفت.مداد سفید حتي یه بار هم تن تیز مدادتراش لمس​ش نکرده بود.
و مداد سفيد مي​دانست که سمبل مهرباني​ست.سمبل پاکی و وقار.سنگ صبور ۱۱ همسايه پر غرورش در هنگام دلتنگی.او مي​دانست و سکوت اختيار می​کرد.پاک پاک بود.به بلندای بهار بدون زخم از دندان تيز مداد تراش.او استوار بود مثل هميشه.بلند،صبور،ساکت،مهربان و دوست داشتنی.او تا هميشه سفيد بود.بی رنگ و بی ريا...